تبليغاتX
کوچه های خیال
























کوچه های خیال

 

فاطمه گفتیم و سوز آغاز شد…

گفت یا علی (علیه السلام)؛عشق آغاز شد.

گفت یا زهرا(علیها سلام)؛سوز آغاز شد.

و چه سری است بین عشق و سوز؟

شاید همان قصه شمع و پروانه باشد که حکایت نور است و سوختن؛

اما نه...

زبان لال می‌شود در برابر توصیف عشق و سوز علی و فاطمه؛

که اگر نبود صبر الهی؛کن فیکون می‌شد

 عالم و هرآنچه در اوست.گفت:

فاطمه، فاطمه است.

اما نه ......

فاطمه، فاطمه بود و فقط، خدا و پدر و همسر و فرزندانش می‌دانند که؛فاطمه که بود


 

نوشته شده در چهارشنبه 30 فروردین1391ساعت 23:19 توسط هلنا| |

 

 

سلام به همه دوستان گلم

از دیر به روز کردنم معذرت میخوام

ســـــال نــــــــــو مــــبـــــــــــارکــــــــــــ امید که سالی پر ز سلامتی و شادکامی و نشاط داشته باشید

عزیزان من مدتی در خدمتون نیستم باز هم معذرت  ۲۳۴

امیدوارم تعطیلات بهتون خوش بگذره

تا بعد تعطیلات

 

بهار بهار
صدا همون صدا بود
صداي شاخه ها و ريشه ها بود


بهار بهار

چه اسم آشنايي
صدات مياد ... اما خودت كجايي ؟

 
وابكنيم پنجره ها رو يا نه ؟
تازه كنيم خاطره ها رو يا نه ؟

بهار اومد لباس نو تنم كرد
تازه تر از فصل شكفتنم كرد

 
بهار اومد با يه بغل جوونه
عيد آورد از تو كوچه تو خونه

 
حياط ما يه غربيل
باغچه ما يه گلدون
خونه ما هميشه
منتظر يه مهمون


بهار اومد لباس نو تنم كرد
تازه تر از فصل شكفتنم كرد

بهار بهار يه مهمون قديمي
يه آشناي ساده و صميمي

يه آشنا كه مثل قصه ها بود
خواب و خيال همه بچه ها بود

آخ ... كه چه زود قلك عيديامون !
وقتي شكست باهاش شكست دلامون!


بهار اومد برفارو نقطه چين كرد
خنده به دلمردگي زمين كرد

چقد دلم فصل بهار و دوست داشت
واشدن پنجره ها رو دوست داشت

 
بهار اومد پنجره ها رو وا كرد
من و با حسي ديگه آشنا كرد


يه حرف يه حرف ‚ حرفاي من كتاب شد
حيف كه همش سوال بي جواب شد !


دروغ نگم ‚ هنوز دلم جوون بود
كه صبح تا شب دنبال آب و نون بود !!

این عکسم خودم گرفتم

نوشته شده در دوشنبه 22 اسفند1390ساعت 18:37 توسط هلنا| |

 

سلاااااااااااااااااااام به دوستان گلم

میلاد محدث بزرگ  شیعه  شاه عبدالعظیم حسنی به همه ی شما تبریک عرض میکنم  

 

جـان به قـربان تو ای سیـدِ پاکیزه سرشت   !

 

 

شهر ری  از تو بهشت است ،بهشت است ،بهشت  ...

 

 

نوشته شده در یکشنبه 7 اسفند1390ساعت 21:0 توسط هلنا| |

 

شاعر : جناب اقای یاسر محمدی

 

بام های خانه ها خاکستری است

گوییا اینباره وقت، وقت علی است

ای جماعت قیل و قال از بهر چیست؟

خانه ای در ماتم پیغمبری است

یا خدا این نعره ها از چیست ؟کیست؟

بی گمانم عصر، عصر جاهلی است

امر پیغمبر به یک شب نیست شد

پیش این مردم خریت برتریست

شور کردن ضد فرمان خدا

این که شورا نیست این خیره سریست

یا رسول الله فدای نام تو

قصه در هجران تو دردآوری است

تا که بودی حرمتت را داشتند

لیک دیگر وقت دنیاپروری است

خانه ای را که پزرگش داشتی

من چه گویم قصد هیزم آوری است

سومین روز وفاتت طی نشد

صحبت از جسمی و میخی آهنی است

 

نوشته شده در دوشنبه 3 بهمن1390ساعت 12:42 توسط هلنا| |

نام شاعر : اقا مخلص آبادی

 

چشم بگشا و ببین همسفر بی سر من

باز هم آمده بالای سرت همسفرت

خواهرت معجر خود را به سرت بست ولی

نگرانم که چرا خوب نشد زخم سرت

 

آنقدر سوخته این صورت افسرده ی من

که کسی کرده کنیز تو خطابم آقا

حق نداری که تو این بار مرا نشناسی

مادر طفل صغیر تو ربابم آقا

 

مثل پروانه ببین دور و برم می  چرخند

همه زن های حرم از سر دلداری من

قطره ای آب حرام دو لب خشک رباب

آسمان محو تماشای وفاداری من

 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 23 دی1390ساعت 22:15 توسط هلنا| |

سلام دوستان گلم

شب یلدا رو بهتو تبریک میگم ولی امیدوارم حرمت این روزها رو نشکنیم

غم این روزهای حضرت زینب کبری را فراموش نکنیم

 



در نای خشک مرثیه خوان نا ، نمانده است


طفلی برای زینب کبری نمانده است




باید به جای حافظ و سعدی لهوف خواند

 

دیگر برای ما شب یلدا نمانده است

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 29 آذر1390ساعت 17:54 توسط هلنا| |

 

 

 

شاعر: آقای سید حمید رضا برقعی

اگر چه مثل محرّم نمی شوم هرگز
جدا ز روضه و ماتم نمی شوم هرگز


مرا ببخش مرا چون که خوب می دانم
که توبه کردم و آدم نمی شوم هرگز


اسیر جاذبۀ حُسن یوسف یاسم
که محو در گل مریم نمی شوم هرگز


گناه کارم و حتی بدون اذن شما
بدان نصیب جهنم نمی شوم هرگز

به جان عشق قسم غیر چهارده معصوم
به پای هیچ کسی خم نمی شوم هرگز

قسم به قلب سپیدت سیاهپوش کسی
بجز شهید محّرم نمی شوم هرگز


نَمی فُرات بیاور چرا که من قانع
به سلسبیل و به زمزم نمی شوم هرگز


در انتهای غزل من دوباره می خواهم
فقط برای تو باشم نمی شوم هرگز

 

نوشته شده در شنبه 5 آذر1390ساعت 14:39 توسط هلنا| |

کجای این انصاف است که بال بگشایی و بروی ؟

ایا کسی بالهایم را دزدیده تا کنارت نباشم ؟

کجای این انصاف است تمام سهم من از تو آغوش کشیدن سنگ قبرت باشد ؟

کجای این انصاف است که تمام شهر  یادگاری های از تو در خود جای داده باشد ؟

بیدار نمیشوم از این کابوس روز های بی تو بودن ....

نوشته شده در شنبه 28 آبان1390ساعت 3:24 توسط هلنا| |

 

ای آنکه  قافله را در بیابان فقر برای یوسف نگاه داشتی  و از قمر چاهش بر آوردی پس از بندگی به اوج شاهی رساندی

ای آنکه یوسف را به یعقوب رساندی پس از انکه دو چشمش از خون و اندوه سفید گشت و غم پنهان میداشت

ای برطرف کننده ی رنج و آلام ایَوب

و نگهدارنده دو دست خلیل در سن پیری و پایان عمر از ذبح فرزندش اسماعیل

ای انکه دعای ذکریا را مستجاب کردی و یحی را در پیری به او عطا فرمودی  و او را تنها و بی کس نگذاشتی

ای انکه یونس را از شکم ماهی بیرون آوردی

ای آنکه دریا را برای بنی اسرائل شکافتی و آنان را نجات دادی  و فرعون و سپاهش را غرق دریای هلاکت نمودی

ای آنکه باد ها را به بشارت پیشاپیش رحمت فرستادی

ای آنکه در کیفر معصیت کاران   خلق تعجیل نفرمایی

ای آنکه ساحران عصر موسی را بعد از مدت ها کفر و انکار از عذاب نجات بخشیدی در صورتی که دائم به نعمتت متنقم بودند

و روزیت را خوردند و غیر تو را پرستیدند و به دشمنی خدا و شرک او برخاستند و پیامبرانش را انکار کردند

.

.

.

.

.

ای آنکه من شکرت را اندک کنم و باز از نعمت محرومم نساختی  و خطای بزرگ و بسیار کردم

و مرا رسوا نکردی  و مرا در حالت عصیان بسیار دیدی و بی آبرویم نفرمودی .......

 

 

 

وقتی این چند فراز از دعای عرفه رو خوندم زبونم بند اومد

خدایا وقتی امام حسین با اون همه پاکی اینطور در خونت صحبت میکنه من چی بگم ؟؟؟؟؟؟

 

  عید بر همه ی شما عزیزان مبارک

نوشته شده در دوشنبه 16 آبان1390ساعت 1:54 توسط هلنا| |

سلام به همه ی دوستای عزیز

امروز روز بزرگداشت حافظ بود ولی متاسفانه نتونستم زودتر یه شعر از حافظ بذارم

امروز کتاب حافظ رو اوردم و فاتحه ای نثار روح حافظ  کردم و بهش گفتم جناب حافظ هر

چی بیاد توی  وبلاگ  میذارم

و این شعر اومد :

 

یاد باد آنکه سر کوی توام منزل بود     

 دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود 

             

راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک  

   بر زبان بود مرا آنچه ترا دردل بود

 

دل چو از پیر خرد نقل و معانی میکرد                     

عشق میگفتت به شرح آنچه برو مشکل بود

 

آه آز آن جور تطاول که درن دامگه است                         

    آه از آ سوز و نیازی که درآن محفل بود

 

در دلم بود که بی دوست نباشم هر گز                        

چه توان کرد که سعی من و دل باطلم بود

 

دوش بر یاد حریفان بخرابات شدم                             

 خم می دیدم من خون در دل و پا در گل بود

 

بس بگشتم که بپرسم سبب در فراق                         

  مفتی عقل درین مسئله لایعقل بود

 

راستی خاتم فیروزه بو اسخاقی                                     

 خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود

 

دیدی ان قهقه ی کبک خرامان حافظ                                   

 که ز سر پنجه ی شاهین قضا غافل بود

نوشته شده در چهارشنبه 20 مهر1390ساعت 22:23 توسط هلنا| |

Design By : Night Melody