چشمان من

با سلام خدمت همه ی دوستان عزیز

مطالبی که در اینجا می نویسم نه شعر است و نه متن ادبی فقط حرف های دل خسته ام است

که کم طاقت است و طاقت غم ها را ندارد

 

 

چشمان خیسم چه می گویید ؟

 هنوز دل من داغ دار است

هنوز تن تبدارم عاشق است

و هزاران هزار بغض در گلو دارم

و هزاران هزار سخن بر زبان

با لهجه ی سکوت

نکند از باریدن خسته ای

نکند هنوز به وداع عادت نکردی

نکند به دیدن کسی دیگر دلخوشی

که قلب من زخمی است

زخمی داغی عظیم

زخمی اندوهی حزین

تمام لحظه ها را با تو دیدم

و هنوز وقتی به خواب می روی

قلبم آنچه را که دیده ای باز می گوید

و روحم شیون کنان تو را بیدار می کند

می دانم که تو نیز دیریست که نیارامیدی

اما صبور باش چسمان من

ببین که دلم چگونه در عزا ست

و چه صبورانه در سوگ نشسته

روحم را تماشا کن که چه بی تاب لحظه های زیباست

و چه آرام می گرید

تو نیز صبور باش

می دانم که دشوار است

زیرا که من پر بودم از او

و او پر بود از من

او پر بود از عطر سکر آور بهشتی

و من ندانستم که او خود نیز از اهالی بهشت است

و به زودی باز می گردد به دیار خود

 و او بازگشت به بهشتی که جایگاهش بود

و این بَحر طویل است ..........

 شاعر : استاد سيد حميدرضا برقعي

 

عصر یک جمعه دلگیر

دلم گفت : بگویم ، بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است

چرا آب به گلدان نرسیده است ؟

چرا لحظه ی باران نرسیده است ؟

و هر کس که در ین خشکی دنیا به لبش جان نرسیده است ، به ایمان نرسیده است ؟

و غم عشق به پایان نرسیده است ...........

بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است ، چرا یوسف گمگشته به کنغان نرسیده است

چرا کلبه اَحزان به گلستان نرسیده است ؟

دل عشق ترک خورد

گُل زخم نمک خورد

زمین مُرد

زمان بر سر و دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد فقط برد زمین مُرد ، زمین مُرد

خداوند گواه است

دلم چشم به راه است

و در حسرت یک پلک نگاه است

ولی حیف نصیبم فقط آه است

و همین آه دما دم برسد کاش برسد کاش به جایی

برسد کاش صدایم به صدایی

عصر این جمعه دلگیر !

وجود توم کنار دل هر بیدل آشفته شود حس

تو کجایی گل نرگس ؟ !

به خدا آه نفس های تو که آغشته به حُزنی است ز جنس غم و ماتم

زده آتش به دل عالم و آدم

مگر این روز و شب رنگ شفق یافته ، در سوگ کدامین غم عَُظمی به تنت رخت عزا کرده ای ای عشق مجسم  ؟

که به جای نم شبنم

بچکد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت

نکند باز شده ماه محرم ؟

که چنین می زند آتش به دل فاطمه آهت  ؟

به فدای نخ آن شال سیاهت

به فدای رُخت ای ماه بیا !

صاحبِ این بیرق و این پرچم و این مجلس و این روضه و این بزم تویی

آجرک الله ......

عزیز در جهان !       یوسف در چاه  !

دلم سوخته از آه نفس های غریبت

دل من بال کبوتر شده

خاکستر پرپر شده

روی پر فُطرس معرآج نفس ، گشته هوایی

و سپس رفته به اقلیم رهایی

به همان صحن و سرایی که شما زائر آنی

و خلاصه شود آیا ، مرا نیز به همراه خودت

 زیر رکابت ، ببری تابشوم کرب و بلایی ؟

به خدا در هوس دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد

نگهم خواب ندارد

قلمم گوشه ی دفتر غزل ناب ندارد

شب من روزن مهتاب ندارد

همه گویند به انگشت اشاره

مگر این عاشقِ بیچاره ی دلداده ی دلسوخته ، ارباب ندارد ؟؟؟؟؟؟

تو کجایی ، تو کجایی !

 شده ام باز هوایی ! شده ام باز هوایی !

گریه کن !

گریه و خون گریه کن  آری

 که هر مرثیه را خلق شنده است

شما دیده ای آن را

و اگر طاقتتان است

کنون من نفسی روضه ز مقتل بنویسم

و خودت نیز مدد کن که قلم در کف من همچو عصا در یَد مو سی بشود

چون موج مصیبات بلند است

به گستردگی ساحل نیل است

و این بحر، طویل است

وببخشید که این مخمل خون بر تن تبدار حروف است

که این روضه ی مکشوفِ لُهوف است

عطش بر لب عطشان لغات است

و صدای تپش سطر به سطرش همگی :« موج مَزن آب فرات» است

و اربابِ همه سینه زنان کِشتی آرام نجات است

ولی حیف که ارباب «قَتیلُ العَبَرات» است

ولی حیف که ارباب« اسیرالکُرُبات» است

و لی حیف هنوزم که هنوز است

حسین ابن علی تشنه ی یار است

وزنی محو تماشا ست ز بالای بلندی

الف قامت او دال و همه هستی او در کف گودال

ولی آه که « الشمر »

خدایا چه بگویم ؟

که شکستند سبو را و بریدندن .........

دلتان تاب ندارد

به خدا با خبرم

می گذرم از تپش روضه ، که خود غرق عزایی

که خودت کرببلایی ...............

قسمت می دهم آقا

به همین روضه که در مجلس ما نیز بیایی

تو کجایی ؟

تو کجایی ؟

 

یک با یک برابر نیست

 خسرو گلسرخی

 

معلم پای تخته داد می زد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود

ولی آخر کلاسی ها

لواشک بین خود تقسیم می کردند

وآن یکی در گوشه ای دیگر «جوانان» را ورق می زد

معلم پای تخته داد می زد

برای آنکه بی خود ، های وهوی می کرد و با آن شور بی پایان

تساوی جبری را چنین نوشت :

یک با یک برابر است ...............

از میان جمع شاگردان یکی برخواست

همیشه یک نفر باید به پا خیزد.........

به آرامی سخن سر داد :

تساوی اشتباهی فاحش و محض است

نگاه بچه ها ناگاه به یک سو خیره گشت

و معلم مات بر جا ماند

واو پرسید:

اگر یک فرد انسان ، واحد یک بود

آیا باز یک با یک برابر بود؟

سکوت موحشی بود و سوالی سخت

معلم با خشم فریاد زد

«آری برابر بود»

و او با پوز خندی گفت : اگر یک فرد انسان ، واحد یک بود

آنکه زور و زر بدامن داشت بالا بود !!

و آنکه قلبی پاک و دستی فاقد داشت پایین بود!!

اگر یک فرد انسان ، واحد یک بود

آنکه صورت نقره گون چون قرص مه میداشت بالا بود!!

و آن سیه چهره که می نالید پایین بود!!

اگر یک فرد انسان ،واحد یک بود

این تساوی زیر و رو می شد

حال میپرسم « یک اگر با یک برابر بود ، نان ومال مفت خوران از کجا آماده  می گردید؟؟؟؟؟؟؟

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟

اگر یک با یک برابر بود ،پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟

یا که زیر ضربت شلاق له می شد ؟

یک اگر با یک برابر بود ، پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟

معلم ناله کنان گفت بچه ها در جزوه های خود بنویسید:

یک با یک برابر نیست..................

راه تیرو کمان

 

اهمیت تکرار

عمل ، فکری است که تجلی می یابد

کوچک ترین حرکت نا درست باعث شکست ما می شود باید همه چیز را کامل انجام دهیم ، به جزئیات فکر کنیم ، فوت و فن کار را طوری بیاموزیم  که ملکه ی ذهنمان شود ، جزئی از بصیرت ما شود بصیرت و اشراق ربطی به عادت ندارد ، به وضعیت روانی بستگی دارد که فراتر از فوت و فن کار است

بدین ترتیب پس از تمرین زیاد دیگر به حرکات ضروری فکر نمی کنیم : این حرکات بخشی از وجود ما می شود اما بری این کار تمرین و آموزش وتکرار لازم است  و اگر این هم کافی نیست باز هم تمرین و تکرار لازم است

به  آهنگر نگاه کنید هنگامی که بر فولاد می کوبد برای چشم نیاموخته ، فقط حرکات پتکش تکرار میکند  اما کسی که اهمیت تمرین را می داند ، می داند هر بار آهنگر پتک را بالا می برد و پایین می آورد ، شدت ضربات متفاوت است دست همان حرکت را تکرار می کن اما همانطور که به آهن نزدیک می شود می آموزد که باید آن را نرم تر یا سخت تر لمس کند

آسیاب رابنگرید کسی که بار اول پره های آن را می بیند گمان میکند پره ها  با سرعت یکسان می گردند و تا ابد همان حرکت را تکرار می کنند . اما کسی که آسیاب را بشناسد ، می داند سرعت حرکت پره ها با باد تنظیم می شود و هر وقت لازم باشد سرعت خود را تغییر می دهد

دست آهنگر بعد از هزاران بار کوبیدن پتک آموخته شده است ، پره های آسیاب می توانند بعد از وزش زیاد باد آب بندی شدن چرخ دنده ی آسیاب ، سرعت خود را با آن تنظیم کند

تیر انداز اجازه می دهد تیرهای زیادی دور از هدفش بنشیند، چرا که میداند تنها پس از آنکه بدون ترس ازخطا هزاران تیر انداخت،اهمیت کمان ،شکل بدن،زه و هدف را خواهد آموخت تالحظه ای دیگر تفکر بر آنچه میکند لازم نیست .از آن به بعد تیر انداز به کمان و تیر و هدفش مبدل می شود .

تماشای پرواز تیر

تیر فرافکنی مقصودی است به درون فضا

همین که تیر رها شد ، دیگز کاری از دست تیرانداز بر نمی آید ، مگر همراهی تیر در مسیرش به سوی هدف . از این لحظه به بعد ف کشش لازم برای رها کردن تیر ،  دیگر دلیل وجودی خود را از دست می دهد  .  

 اما تیر انداز چشم هایش را به پرواز تیر میدوزد با قلبی آرام و لبی خندان

در این لحظه اگر تمرین کافی کرده باشد اگر بتواند غریزه اش را آزاد و برازندگی و تمرکزش را در مدت پرواز تیر حفظ کند ، کیهان را در پیرامونش حس میکند و در می یاند که عملش درست و سزاوار بوده است

فن باعث میشود دو دست آماده بماند ، تنفس درست باشد چشم ها بر هدف ثابت شود .غریزه باعث می شود تیربه انداز لحظه ی درست رها کردن تیر پی ببرد 

رهگذری که تیرانداز را با بازوان گشوده ببیند که چشمش را به تیر دوخته ، گمان می کند خشکش زده . اما کار آزمودگان میدانند ذهن کسی که تیر را رها کرده ، تغیییر بعد داده ، و اکنون در تماس با تمامی کیهان است : او همچنان کار می کند هر آنچه را تأثیر مثبت دارد ، تقویت می کند آنچه را خطا ست ، تصحیح  میکند توانایی های خود را می پذیرد و تماشا می کند که هدف هنگامی که لمس می شود ، چگونه واکنش نشان می دهد

وقتی تیر انداز زه را می کشد ، تمام جهان را در کمان خود می بیند  و قتی پرواز تیر را تماشا می کند این جهان به او نزدیک می شود او را در آغوش می کشد به تمامی احساس می کندو ظیفه ای به انجام رسیده است

رزم آور نور پس از انچام وظیفه و تبدیل نیت به عمل ، دیگر نباید از چیزی بترسد :کاری را که باید ،انجام داده است نمی گذارد ترس فلجش کند : حتی اگر تیر به هدف نخورد ، او فرصت دیگری به خود می دهد

چرا که بزدل نیست


پایئلو کوئیلو

داستان مداد

پسرک پدر بزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .

بالاخره پرسید :

« ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباری من می نویسید؟ »

پدر بزرگ از نوشتن دست کشید ، لبخند زد و به نوه اش گفت :

« درست است درباره ی تو می نویسم . اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .می خواهم وقتی بزرگ شدی مثل  این مداد بشوی .

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید :

«اما این هم مثل بقیه ی مدادهای است که دیده ام ! »

« بستگی دارد چطور به آن نگاه کنی . در این مداد پنج خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی .

 

خاصیت اول  : می توانی کارهای بزرگ کنی ، اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند .اسم این دست خداست ، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد .

خاصیت دوم : گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار نوکش تیز تر می شود . بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی ، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی

خاصیت سوم  : مداد همیشه اجازه میدهد برای پاک کردن یک اشتباه ازپاک کن استفاده کنیم بدان که تصحیح یک  کار خطا کار بدی نیست در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگه داری مهم است

خاصیت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است .

 و سر انجام پنجمین خاصیت مداد : همیشه اثری از خود به جا میگذارد بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا میگذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هشیار باشی و بدانی چه میکنی 


پایئلو کویئلو

ببار باران

با سلام خدمت همه ی دوستان عزیز

مطالبی که در اینجا می نویسم نه شعر است و نه متن ادبی فقط حرف های دل خسته ام است

که کم طاقت است و طاقت غم ها را ندارد

 

ببار باران

به یاد اولین عشق

به یاد اولین نگاه

به یاد اولین گناه

به جای تمام دل های ابری تو ببار

به یاد روزه های زیبا

خاطره های نا تکرار

زخم های پنهان

به یاد عاشق های دور از هم

به یاد بغض های در گلو

حرف های نیمه تموم

اشک های در چشم خشکیده

ببار با ترانه ی عشق

با بوی شبنم و پونه

به  یاد عشق های از دست رفته

به یاد جوانه های زیر خاک

به یاد دست های از خاک بیرون مانده

آواز بومی (  برگرفته از کتاب یک لیوان شطح داغ )

شاعر : استاد احمد عزیزی

 

به نام خدا ،به نام خون

به نام آیینه  و خورشید

به نام لالایی و لبخند

به نام « بابا آب داد»

به نام او در باران آمد

به نام مدرسه های ویران و دختران قطعه قطعه شده ی خردسال ، به نام نماز ، به نام روزه های قضا 

به نام مسجد سنگر است »

به نام گلدسته های سر نگون و چشم های از حدقه در آمده

به نام لب هایی که تا لحظه ای پیش می گفتند

« سَمِعَ الله لِمَن حَمِدَه »

به نام موریه های « میانه ،  اشک های « ارومیه » بغض های « بروجرد » به نام آههای « اراک » ، کاسه ها ی کدر « کوهدشت »  ، سماورهای  ملتمس « تویسرکان » ،  کاشی های ترک برداشته ی « اصفهان » شیر فروش های شهید « شیراز » کلیچه پزهای مدفون شده ی  « کاشان » به نام عمامه های خونین « قم »

به نام دیده بان های نا بینا ،« آر. پی .جی » زن های بی دست « لودر » چیان تشنه

به نا م شیرخوارگانی که در لالایی  آتش به خواب رفتند

به نام پدرانی که با سوغات جسد از سفرِ آوار برگشتند

به نام مادرانی که تنها یادگار کودکشان یک جفت دمپایی است

من این نامه را برای روزها ی آینده ی بشّریت می نویسم

من این نامه را برای همه ی گلّه های بشری می نویسم

من این نامه را برای همه ی آدرس ها ی جهان می نویسم

من از شهر عروسک ها ی سر بریده و اسباب بازی های سرگردان می آیم

من از شهر شیون های پی در پی  و صاعقه های متراکم ،

از مرز موج ها و انحنا ی انفجارها ،

از خاوران خورشید و باخترانِ باران می آیم .

من از شهر ناخن های خونین و گیسوان بی صاحب می آیم ،

از مسیر هجرت ها و کرانه ی کوچ ها

از کوچه ی گل های پرپر و پیله ی پروانه های سوخته

از مجاورت مادران با لالایی های بر لب خوشکیده ،

از گور بی نشانان

از گهواره هایی با نوزادان بی سر

من با کامیون هایی پر از میوه ی جراحت ،

با نیسان هایی لبریز از کفشهای خونین و پیراهن های پاره می آیم .

من از پژمردگی « خرم آباد » ، از همهمه ی « همدان» می آیم

آنها در نوش خواب نیمه شب و در نیایش خوش بامداد

آمدند و با خرناسه ی خنجر به خوابمان شبیخون زدند

گندم هایمان را مسلخ بمب های خوشه ای بردند

آیینه هایمان را درآماج موج ها گذاشتند

گل هایمان را به گلوله گرفتند .

گوشواره ی زنانمان را در آستانه ی غسلخانه ها انداختند

نگذاشتند کودکان کبودمان را کفن کنیم ،

نگذاشتند بر جنازه های باد کرده ی آرزویمان اشک بریزیم ،

نگذاشتند با انگشت های بریده ی خود

بر سنگفرش تفتیده ی باروت بنویسیم که :

اهل کوفه نیستیم .

من با کامیون کمک های مردمی می آیم ،

از باجه های وداع ، از بانک های خون ،

از آوازهای بومی

از نماز در زیر سقف باران

از کوچه های متواضع اسلام ،

از ایستگاه های گریان خداحافظی

از آیینه و شمعدان و سکّه وقرآن

از میان مادرانی که پیش از شیر دادن می گویند :

السلام علیک یا ابا عبدالله

کبوتر وآسمان ( بر گرفته از کتاب یک آسمان پرنده )

 فریدون مشیری

 

بگذار سر به سینه ی من ، تا که بشنوی

آهنگ اشتیاق دل دردمندم را .

شاید بیش از ین نپسندی به کار عشق ،

آزار این رمیده ی سر در کمند را .

 

بگذاز سر به سینه ی من تابگویمت :

اندوه چیست ، عشق کدامست ، غم کجاست ؟

بگذار تا بگویمت : این مرغ خسته جان ،

عمری است در هوای تو از آشیان جداست .

 

دلتنگم آنچنان که : اگر ببینمت به کام ،

خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

شاید که جاودانه بمانی کنار من ،

ای نازنین  _ که هیچ وفانیست بامنت .........

 

 تو آسمان آبی آرام روشنی ،

من ، چون کبوتری که برم در هوای تو

یک شب ستاره های ترا دانه  چین کنم !

با اشک شرم خویس بریزم به پای تو ،

 

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح ،

بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب ،

بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند !

خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب !

احوال پرسی (برگرفته از کتاب یک لیوان شطح داغ )

شاعر : استاد احمد عزیزی

 

عزیز من ! قسمت خوشایند حیات ! هنگام مبارک ! یکبار ! یکبار ! همیشه ! گاه گاه !

آنجا که شادی فوران می کند ! مناسب مهربان  !

موزون جذاب  ! کشف حیرت زای زیبا ! تبسم زنده ی در رفت و آمد  !ذوق شاداب در

حرکت معجون متناسب یوسف و زلیخا ! ترکیب تجزیه نا پذیر شیرین و فرهاد !

حاصل ضرب وامق و عذرا ! تفسیر اکنون های من که بی رنگند ! ترجمه ی لحظات

جنگلی من !

شرح کامل کتاب وجود  ! مقدمه ی پر معنی حیات ! دقایق رسیده ی خوشه های تمنا !

بیگانه ترین عطرهای بر خاسته از گریبان اشرافی ترین نارنج های مجلل ترین باغ ها !

عالی ترین هدفهای متعالی ترین حالات منزوی ترین عابدان تنهاترین غارهای دورترین

کوه های زمین !

پر شکوه ترین فتح حماسه در نبرد سرنوشت !  شور انگیز بزرگ ! ناشناخته ترین

انگیزه ها در غریب ترین خواهش های گریه آور ترین التماس ها پنهان است !

قشنگ ترین مصرع های پر معنی ابیات غزل ترین قطعات کامل ترین شاعران!

ناممکن بی اندازه وسیع ! نبرد نابرابر من و تاریخ ! نرگس خوشبوی دشت هرگز

 گل بی مانند گلشن هیچ گاه ! کنایه ی ظریف خداوند ! کرشمه ی بی تاب طبیعت  !

اشاره ی بی قرار هستی !

سلام طول می کنم و درود عرض می نمایم ، اگر از حال ما بخواهید تمام غربت های

بیابان شاهدند که صاحب خسته ترین وخار خورده ترین پاهایم ومجنون ، حقیر ترین تعبیر من است .

اگر به احوالات بنده پی می برید بحمد الله به تعمیر تفکر و اصلاح احساس مشغولیم و

هیچ ملالی جز ادامه ی زندگی نیست و ناسلامتی  ، حاصل است و بیماری بلبل

است و فصل گریه ی گل است و کار ،مشکل است  غمی جانکاه در دل است

به سکوت سلام می رسانم و از راه دور بر او درود می فرستم . سلام مرا به پونه

خانم و جویبار جان عزیزم برسانید  !

به قله بگویید عریضه ی مرا به آفتاب بدهد ! به  جای من با خوشبختی خداحافظی

کنید !

پرستو ها را سلام می رسانم ! ابر سفید را سلام می رسانم !

برای مزرعه نگرانم ،آن سفارش مرا به دانایی یادتان نرود ! سلام مرا به بینایی برسانید

و بگویید که منتظر دیدارش هستم .

مواظب احساس باشید که سرما نخورد .عشق را هرگز فراموش نکنید به گردن ما

حق دارد ، ضمنا دو سه دقیقه یه شادی بدهکارم ،زیادی عرضی نیست که دارای

ارتفاع نباشد

 

قربان شما

تردید

 

آخرین دمای عشق (بر گرفته از کتاب کفشهای مکاشفه )

   شاعر : استاداحمد عزیزی

 

عشق ای قتل فجیع روح ما

آه ای عشق ای تب مذبوح ما

 

تو تن ما را تجارت می کنی 

روح ما را نیز غارت می کنی

 

چیستم ای عارفانه ما حز نگاه

بُغض یک آیینه ایم از دست آه

 

این تکانهای تن مجروح ماست

این تلاطم در تمام روح ماست

 

عشق ای بُغض بزرگ مهر و موم

عشق ای دوشییزه ی زیبای شوم

 

مثل مرکبی لیک آهنگت خوشست

گر چه خونینی ولی رنگت خوشست

 

من تو را حتی نمی بینم ز دور

می برم این بکارت را به گور

 

تو مرا مسلول بودن کرده ای

تو مرا مسخ سرودن کرده ای

 

عادت ما عاشقان ویرانی است

مثل مرغان قفس شب خوانی است

 

ما به آغازی فراتر دلخوشیم

ما به پایانهای دیگر دلخوشیم

 

عادت ما یک تب افیونی است

مرگ در یک باغ افلاطونی است

 

تا ابد نجوای تو در گوش ماست

حسرت تو کودک آغوش ماست

 

عشق ای قصاب جان آدمی !

عشق ای صرع روان آدمی

 

تو گرفتی آب و طاعون مرا

ذره ذره خورده ای خون مرا

 

ای که با من می روی تا قعر آب

می بری هر شب سرم را روی خواب

 

از شَبح پر می کنی نام مرا

می زنی شلاق اوهام مرا

 

عشق ای مصلوب انسان در عذاب !

عشق ای تنها مسیح لا کتاب !

 

مرمرا در صحن مرمرها بپاش

رنگ خونم را بر این درها بپاش

 

ای که معکوس حیات آدمی

ای که در چشمان مات آدمی

 

شوری خون مرا آغاز کن

تاول زیبائیم را باز کن

 

مبتلایم کن به آن سوی حیات

پخش کن خاکسترم را در جهات

 

عشق مالیخولیائی خاکی است

عشق یک بیماری افلاکی است

 

عشق تفسیر حوادث در دل است

عشق را تحلیل کردن مشکل است

 

عشق می میراند وجان میدهد

می کشد مارا و تاروان می دهد

 

مهربانی عشق کمرنگ خوشیست

مهربانی مثل آهنگ خوشیست

 

کاش گاهی قلب ما از سنگ بود

کاش قدری عشق هم کمرنگ بود

 

مهربانی آب می پاشد به خون

عشق مارا میخراشد از درون

 

مهربانی گل فراهم می کند

عشق خنجر را مجسم می کند

 

مهربانی عشق بی بال و پری ست

عشق بال و پرش بالاتری ست

 

مهربانی سهم انسان است وبس

عشق کار قهرمانان است وبس

 

مهربانی بره ای در کاجهاست

عشق باغی غرق در حلاجهاست

 

عشق عباس شقایق مذهب است

مهربانی کار دست زینب است

 

می توان یک مهربانی نیم کرد

عشق را کی می توان تقسیم کرد ؟؟

 

عشق مثل یک گل لیوانی است

مهربانی یاس تابستانی است

 

مهربانی یاس می مالد به تن

عشق پرپر می شود چون نسترن

 

مهربانی ها سکونت می کنند

عشق ها با خود خشونت می کنند

 

مهربانی مثل عادت میشود

عشق هم آخر شهادت می شود

 

مهربانی محض معصومیتست

عشق اما عین مظلومیتست

 

عشق عادت کرده آزارش کنند

عشق می آید که بر درش کنند

 

تا بگیرد مهربانی بر سرش

تا بروید گل ز جای خنجرش

 

عشق را باید چرا تعزیر کرد

عشق را باید زنو تفسیر کرد

 

عشق ویرانیست آبادش کنیم

عشق زندایست آزادش کنیم