خدا را از جمال خود نصیب حیرت ما کن

میلاد منجی عالم بشریت برشما عزیزان مبارک

شاعر :جناب آقای  احمد عزیزی (برگرفته از کتاب غزالستان)

استقبال از غزلیات لسان الغیب حافظ شیرازی

بیا تا کشتی می را به کام ساغر اندازیم

دریـن بحر معلق تـا قیـامت لنـگر اندازیم

 

ندا آمـــد کنون از ناخدای کشــتـی حیرت

که افلاطون خُم را هم به بحر اَحمر اندازیم

 

بیا ای ماهی حیرت دگر از فلس خود بیرون

که خود را در طریقت با نهنگانش در اندازیم

 

مگو ای هد هد هادی بجز حیرت از این وادی

که در سامان سیمرغان همان به گر پر اندازیم

 

درین بتخانه ی امکان نمی بینم به جز یک بت

به جــان بت پرستــانش بیـــا تا آذر انـــدازیم

 

 دلیل گُمرهان خضر است ای موسا بدان تا حشر

وگر در وادی ظلـــمت هــــزار اســکندر انـــدازیـم

 

خـــدا را از جــمال خود نصیب حیــرت مــا کــن

دریــــن آیینه ها تا کـــی نظــر بر مظهر اندازیم

 

بیــا ساقی بده جــامی به زیـر سـایـه ی طویا

ز سـاق عرش تـا خود را به حوض کوثر انـدازیم

 

در ایـن بازار حیـرانان مجال مـا همین بـاشد

رخ جـانان بپوشیم و حجابش بـر سر اندازیم

 

ندارد نازنـین امشب خیــال آشتی بـا مــا

بیـا احمد که تـا خود را به پای دلبر اندازیم

 

 

به امید سلامتی این شاعر عزیز  

الـــهـــم عـــجــل لــولــیــک الــفــرج

شعبان المبارک

 

 

 

غزلی از استاد عزیز : احمد عزیزی

جعد مشکین طره عنبر گشا دارد حسین               حُسن یکتا را ببین زلف دو تا دارد حسین

شورش امکان اگر طرح محیط دهر ریخت               بر دو عالم سایه بال هما دارد حسین

نیست بی عشق حسینی ذره ای در ذات دهر         در حقیقت تکیه بر ارض و سما دارد حسین

می کند هر قطره اش ایجاد گلزار شهید                 دست همت بر سر شاه و گدا دارد حسین

ای طبیعت مردگان غوغای محشر بر کنید               چون به خاک قربتش آب شفا دارد حسین

جنس مردان خدا را از شهادت باک نیست              در کف پای جنون رنگ حنا دارد حسین

خیمه هل من معین را لشکر امداد کو؟                   تا قیامت برکف بانگ رسا دارد حسین

عالم از اوغوطه در طوفان خون خواهد زدن             بحر اگر توفد به وسع دیده جا دارد حسین

سیر این وادی نما در خویشتن گر عارفی            خویشتن هم زانکه شوق کربلا دارد حسین

"احمد" از خُمخانه شاه شهیدان مست شد            بی دلان عشق را زیرا هوا دارد حسین

دردا که این معما شرح و بیان ندارد

احمد عزیزی ( برگرفته از کتاب غزلستان ) 

 

 

جز وصف حور و جنت خود بر زبان ندارد

این شیخ رزق پرور زهد آنچنان ندارد

 

دانی که از چه می بست زُنَار شیخ صنعان

یعنی که حلقه ی عشق پیر و جوان ندارد

 

در دست این گلستان تا حشر جام لاله ست

آری بهار عشرت هرگز خزان ندارد

 

پرهیز جام و ساقی ؟ پروای روز باقی ؟

در حق صوفی شهر کس این گمان ندارد

 

کردیم با عدم ما حل  وجود  آسان

دردا که این معما شرح و بیان ندارد

 

صیاد عقل را گو دام دلیل بفکن

مرغیست نام عنقا لیک آشیان ندارد

 

دی بر سریر مجلس ساقی به خند می گفت

این جام لاله گون را شاه جهان ندارد

 

شاهنشهی که امروز از دولت خداوند

چون بنده خاکساری بر آستان ندارد

 

گفتی که چشم ساقی افسانه کرد ما را

احمد ز خویش رفتن این داستان ندارد

 

 

 

شاعری عزیز

سلام دوستان امروز ۱۳ اسفند و دو زوز دیگه ۱۵ اسفند نمی خوام تقویم شماری کنم

ولی در روز ۱۵ اسفند اتفاقی افتاد که تمامی کسانی که اهل شعر هستند رو متاثر کرد

اتفاقی که برای همه خیلی ناگوار بود به خصوص برای خانواده ی گرامی احمد عزیزی

شاید هنوز کسانی باشند که که این شاعر بزرگ رو نشناسند و شعر های ایشون رو نشنیده باشند

برای همین قصد دارم قسمتی از زندگی این شاعر عزیز رو برای دوستانم بگذارم

امیدوارم که حوصله کنید و به خاطر بلند بودن متن خسته نشوید

لطفا به ادامه ی مطلب بروید

ادامه نوشته

آواز بومی (  برگرفته از کتاب یک لیوان شطح داغ )

شاعر : استاد احمد عزیزی

 

به نام خدا ،به نام خون

به نام آیینه  و خورشید

به نام لالایی و لبخند

به نام « بابا آب داد»

به نام او در باران آمد

به نام مدرسه های ویران و دختران قطعه قطعه شده ی خردسال ، به نام نماز ، به نام روزه های قضا 

به نام مسجد سنگر است »

به نام گلدسته های سر نگون و چشم های از حدقه در آمده

به نام لب هایی که تا لحظه ای پیش می گفتند

« سَمِعَ الله لِمَن حَمِدَه »

به نام موریه های « میانه ،  اشک های « ارومیه » بغض های « بروجرد » به نام آههای « اراک » ، کاسه ها ی کدر « کوهدشت »  ، سماورهای  ملتمس « تویسرکان » ،  کاشی های ترک برداشته ی « اصفهان » شیر فروش های شهید « شیراز » کلیچه پزهای مدفون شده ی  « کاشان » به نام عمامه های خونین « قم »

به نام دیده بان های نا بینا ،« آر. پی .جی » زن های بی دست « لودر » چیان تشنه

به نا م شیرخوارگانی که در لالایی  آتش به خواب رفتند

به نام پدرانی که با سوغات جسد از سفرِ آوار برگشتند

به نام مادرانی که تنها یادگار کودکشان یک جفت دمپایی است

من این نامه را برای روزها ی آینده ی بشّریت می نویسم

من این نامه را برای همه ی گلّه های بشری می نویسم

من این نامه را برای همه ی آدرس ها ی جهان می نویسم

من از شهر عروسک ها ی سر بریده و اسباب بازی های سرگردان می آیم

من از شهر شیون های پی در پی  و صاعقه های متراکم ،

از مرز موج ها و انحنا ی انفجارها ،

از خاوران خورشید و باخترانِ باران می آیم .

من از شهر ناخن های خونین و گیسوان بی صاحب می آیم ،

از مسیر هجرت ها و کرانه ی کوچ ها

از کوچه ی گل های پرپر و پیله ی پروانه های سوخته

از مجاورت مادران با لالایی های بر لب خوشکیده ،

از گور بی نشانان

از گهواره هایی با نوزادان بی سر

من با کامیون هایی پر از میوه ی جراحت ،

با نیسان هایی لبریز از کفشهای خونین و پیراهن های پاره می آیم .

من از پژمردگی « خرم آباد » ، از همهمه ی « همدان» می آیم

آنها در نوش خواب نیمه شب و در نیایش خوش بامداد

آمدند و با خرناسه ی خنجر به خوابمان شبیخون زدند

گندم هایمان را مسلخ بمب های خوشه ای بردند

آیینه هایمان را درآماج موج ها گذاشتند

گل هایمان را به گلوله گرفتند .

گوشواره ی زنانمان را در آستانه ی غسلخانه ها انداختند

نگذاشتند کودکان کبودمان را کفن کنیم ،

نگذاشتند بر جنازه های باد کرده ی آرزویمان اشک بریزیم ،

نگذاشتند با انگشت های بریده ی خود

بر سنگفرش تفتیده ی باروت بنویسیم که :

اهل کوفه نیستیم .

من با کامیون کمک های مردمی می آیم ،

از باجه های وداع ، از بانک های خون ،

از آوازهای بومی

از نماز در زیر سقف باران

از کوچه های متواضع اسلام ،

از ایستگاه های گریان خداحافظی

از آیینه و شمعدان و سکّه وقرآن

از میان مادرانی که پیش از شیر دادن می گویند :

السلام علیک یا ابا عبدالله

احوال پرسی (برگرفته از کتاب یک لیوان شطح داغ )

شاعر : استاد احمد عزیزی

 

عزیز من ! قسمت خوشایند حیات ! هنگام مبارک ! یکبار ! یکبار ! همیشه ! گاه گاه !

آنجا که شادی فوران می کند ! مناسب مهربان  !

موزون جذاب  ! کشف حیرت زای زیبا ! تبسم زنده ی در رفت و آمد  !ذوق شاداب در

حرکت معجون متناسب یوسف و زلیخا ! ترکیب تجزیه نا پذیر شیرین و فرهاد !

حاصل ضرب وامق و عذرا ! تفسیر اکنون های من که بی رنگند ! ترجمه ی لحظات

جنگلی من !

شرح کامل کتاب وجود  ! مقدمه ی پر معنی حیات ! دقایق رسیده ی خوشه های تمنا !

بیگانه ترین عطرهای بر خاسته از گریبان اشرافی ترین نارنج های مجلل ترین باغ ها !

عالی ترین هدفهای متعالی ترین حالات منزوی ترین عابدان تنهاترین غارهای دورترین

کوه های زمین !

پر شکوه ترین فتح حماسه در نبرد سرنوشت !  شور انگیز بزرگ ! ناشناخته ترین

انگیزه ها در غریب ترین خواهش های گریه آور ترین التماس ها پنهان است !

قشنگ ترین مصرع های پر معنی ابیات غزل ترین قطعات کامل ترین شاعران!

ناممکن بی اندازه وسیع ! نبرد نابرابر من و تاریخ ! نرگس خوشبوی دشت هرگز

 گل بی مانند گلشن هیچ گاه ! کنایه ی ظریف خداوند ! کرشمه ی بی تاب طبیعت  !

اشاره ی بی قرار هستی !

سلام طول می کنم و درود عرض می نمایم ، اگر از حال ما بخواهید تمام غربت های

بیابان شاهدند که صاحب خسته ترین وخار خورده ترین پاهایم ومجنون ، حقیر ترین تعبیر من است .

اگر به احوالات بنده پی می برید بحمد الله به تعمیر تفکر و اصلاح احساس مشغولیم و

هیچ ملالی جز ادامه ی زندگی نیست و ناسلامتی  ، حاصل است و بیماری بلبل

است و فصل گریه ی گل است و کار ،مشکل است  غمی جانکاه در دل است

به سکوت سلام می رسانم و از راه دور بر او درود می فرستم . سلام مرا به پونه

خانم و جویبار جان عزیزم برسانید  !

به قله بگویید عریضه ی مرا به آفتاب بدهد ! به  جای من با خوشبختی خداحافظی

کنید !

پرستو ها را سلام می رسانم ! ابر سفید را سلام می رسانم !

برای مزرعه نگرانم ،آن سفارش مرا به دانایی یادتان نرود ! سلام مرا به بینایی برسانید

و بگویید که منتظر دیدارش هستم .

مواظب احساس باشید که سرما نخورد .عشق را هرگز فراموش نکنید به گردن ما

حق دارد ، ضمنا دو سه دقیقه یه شادی بدهکارم ،زیادی عرضی نیست که دارای

ارتفاع نباشد

 

قربان شما

تردید

 

آخرین دمای عشق (بر گرفته از کتاب کفشهای مکاشفه )

   شاعر : استاداحمد عزیزی

 

عشق ای قتل فجیع روح ما

آه ای عشق ای تب مذبوح ما

 

تو تن ما را تجارت می کنی 

روح ما را نیز غارت می کنی

 

چیستم ای عارفانه ما حز نگاه

بُغض یک آیینه ایم از دست آه

 

این تکانهای تن مجروح ماست

این تلاطم در تمام روح ماست

 

عشق ای بُغض بزرگ مهر و موم

عشق ای دوشییزه ی زیبای شوم

 

مثل مرکبی لیک آهنگت خوشست

گر چه خونینی ولی رنگت خوشست

 

من تو را حتی نمی بینم ز دور

می برم این بکارت را به گور

 

تو مرا مسلول بودن کرده ای

تو مرا مسخ سرودن کرده ای

 

عادت ما عاشقان ویرانی است

مثل مرغان قفس شب خوانی است

 

ما به آغازی فراتر دلخوشیم

ما به پایانهای دیگر دلخوشیم

 

عادت ما یک تب افیونی است

مرگ در یک باغ افلاطونی است

 

تا ابد نجوای تو در گوش ماست

حسرت تو کودک آغوش ماست

 

عشق ای قصاب جان آدمی !

عشق ای صرع روان آدمی

 

تو گرفتی آب و طاعون مرا

ذره ذره خورده ای خون مرا

 

ای که با من می روی تا قعر آب

می بری هر شب سرم را روی خواب

 

از شَبح پر می کنی نام مرا

می زنی شلاق اوهام مرا

 

عشق ای مصلوب انسان در عذاب !

عشق ای تنها مسیح لا کتاب !

 

مرمرا در صحن مرمرها بپاش

رنگ خونم را بر این درها بپاش

 

ای که معکوس حیات آدمی

ای که در چشمان مات آدمی

 

شوری خون مرا آغاز کن

تاول زیبائیم را باز کن

 

مبتلایم کن به آن سوی حیات

پخش کن خاکسترم را در جهات

 

عشق مالیخولیائی خاکی است

عشق یک بیماری افلاکی است

 

عشق تفسیر حوادث در دل است

عشق را تحلیل کردن مشکل است

 

عشق می میراند وجان میدهد

می کشد مارا و تاروان می دهد

 

مهربانی عشق کمرنگ خوشیست

مهربانی مثل آهنگ خوشیست

 

کاش گاهی قلب ما از سنگ بود

کاش قدری عشق هم کمرنگ بود

 

مهربانی آب می پاشد به خون

عشق مارا میخراشد از درون

 

مهربانی گل فراهم می کند

عشق خنجر را مجسم می کند

 

مهربانی عشق بی بال و پری ست

عشق بال و پرش بالاتری ست

 

مهربانی سهم انسان است وبس

عشق کار قهرمانان است وبس

 

مهربانی بره ای در کاجهاست

عشق باغی غرق در حلاجهاست

 

عشق عباس شقایق مذهب است

مهربانی کار دست زینب است

 

می توان یک مهربانی نیم کرد

عشق را کی می توان تقسیم کرد ؟؟

 

عشق مثل یک گل لیوانی است

مهربانی یاس تابستانی است

 

مهربانی یاس می مالد به تن

عشق پرپر می شود چون نسترن

 

مهربانی ها سکونت می کنند

عشق ها با خود خشونت می کنند

 

مهربانی مثل عادت میشود

عشق هم آخر شهادت می شود

 

مهربانی محض معصومیتست

عشق اما عین مظلومیتست

 

عشق عادت کرده آزارش کنند

عشق می آید که بر درش کنند

 

تا بگیرد مهربانی بر سرش

تا بروید گل ز جای خنجرش

 

عشق را باید چرا تعزیر کرد

عشق را باید زنو تفسیر کرد

 

عشق ویرانیست آبادش کنیم

عشق زندایست آزادش کنیم