سلام پدرم
امروز ۱۵ خرداد ۹۰ است ۱۵ ساله که نیستی و من دل تنگ تر از همیشه ........
آخ که چه قدر دلم تنگ شده برای بچگی هام که وقتی از مدرسه می رسیدم خونه می پریدم توی بغلت
گرچه خسته ی کار بودی ولی تا جایی که من خسته بشم باهام بازی می کردی
یا وقت هایی که نامه ای از مدرسه داشتم و می ترسیدم به مامان نشون بدم 
دلم تنگ شده برای اون شبهایی که برام قصه می خوندی تا بخوابم
دلم تنگ شده برای وقتیایی که گریون بودم آغوش مهربونت بود 
دلم تنگ شده برای اون دستهای گرم و مهربونت که گرچه از کار و روزگار زبر و خشن شده بود ولی پر از عشق و محبت بود
وقتی تو رفتی خیلی تنها شدم ..........
وقتی تو رفتی .......................
دلم تنگ شده ...........
بابا دلم تنگ برات ............
کاش اینقدر زود نمی رفتی ..........
کاش بودی تا که اینقدر دلتنگ نشم .......................
کاش بودی تا ببینی دختر لوس و ته تغاریت می خواد مهندس بشه .........
کاش .........
کاش.........
دلم پر شده از این ای کاش ها دلم گرفته از دلتنگی هام خستم از مردم روزگار
کاش راهی بود که برگردی یا که من پیشت بیام ...........


آن یار کزو خانه ما حای پری بود
سرتا قدمش چون پری از عیب بری بود
دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش
بیچاره ندانست که یارش سفری بود

تموم دنیای بابا چراغ روشن فردا
وقتی که خودت نباشی صدات تو گوشم هر جا
آواز قاصدکا رو
نشونت می دم تموم پرواز بادبادکا رو
اومدم برات میارم آدمای قصه ها رو
تموم شور و نشاط بازی های بچه ها رو
می برمت به باغ قصه که مثل شهر فرنگ
هنوز هم تو باغ قصه خواب خرگوش و
تموم دنیای بابا چراغ روشن فردا
وقتی که خودت نباشی صدات تو گوشم هر جا
آواز چلچله ها رو تو باید برام بخونی
خیلی چیزای دیگه رو تو هنوز باید بدونی ....................

