که می گویید باغ بی برگی زیبا نیست (اخوان ثالث)
سلام به همه ی دوستان عزیزم و صبورم ![]()
از دیر به روز کردنم معذرت می خوام
و از همه ی شما ممنون که با نظراتتون دلگرمم کردید ![]()
پاییز هم اومد صدای قدم هاش از اوایل شهریور شنیده میشد تمام تابستان منتظرش موندیم . من که خیلی
منتظرش بودم شما رو نمی دونم ! ![]()
پاییز میاد با همه ی زیبایش و خاطرات زیبای بچگی ، پاییز و هنر نمایی رنگ ها ، پاییز و فصل شادابی و
عطر بارون ...
اخ که چقدر دلم تنگ شده برای روزهای مدرسه صدای خش خش برگ های زرد عاشق که روی زمین
ریخته شده بودن و روی اونها میدویدیم ![]()
اخ که چه دل تنگ بارونم بارون بارون بارون. . . . . .
بارون و طراوت زمین، بارون و دست نوازش خدا ، بارون هزار هزار دعا ![]()

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستین سرد نمناكش
باغ بیبرگی، روز و شب تنهاست،
با سكوت پاك غمناكش.
ساز او باران، سرودش باد
جامهاش شولای عریانیست
ور جز اینش جامهای باید،
بافته بس شعلة زر تار پودش باد
گو بروید یا نروید هر چه در هر جا كه خواهد یا نمیخواهد،
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نومیدان،
چشم در راه بهاری نیست
گر ز چشمش پرتوِ گرمی نمیتابد،
ور به رویش برگِ لبخندی نمیروید؛
باغ بیبرگی كه میگوید كه زیبا نیست؟
داستان از میوههای سر به گردونسایِ اینك خفته در تابوت پست خاك میگوید
باغ بیبرگی
خندهاش خونی است اشكآمیز
جاودان بر اسبِ یالافشانِ زردش میچمد در آن
پادشاه فصلها، پاییز

باران که می بارد؛